چادری ها

منو

آتـــــیش…

سلام

من “نازنین‌ زهرا” هستم …
میخوام داستان چادری شدنم رو تعریف کنم؛

حدود ۶ماه پیش بود.
یه روز حس کردم به یه آرامش خاصی نیاز دارم که تو زندگیم نیست (من اون موقع نماز هم نمیخوندم)!!
کم‌کم رفتم توی کانالای مذهبی و با دخترای چادری صحبت کردم.

دلم میخواست چادر بپوشم ولی نمیتونستم
واسم سخت بود؛ چون من “بدحجاب” بودم

۲روز بعد خواب دیدم که با همون تیپ و حجاب بد، وایسادم جلوی آیینه. وقتی تو آیینه نگاه کردم دیدم تمام موهام و صورتم پر شده از آتیش… خیـــــلی وحشتناک بود.
اصلا آتیشش یه جور خاصی بود…

صبح که پا شدم تصمیم گرفتم برم چادر بخرم و همین کار رو هم کردم.

الانم چادری‌ام و حاضر نیستم چادرمو با هیچی عوض کنم…

البته از وقتی که چادری شدم خیلی مورد تمسخر قرار میگیرم.
مخصوصا تو محیط دانشگاه و فامیل؛ چون اقوام ما خیلی رها هستن.
همه مسخرم میکردن و باز هم مسخره میکنن که بابا مگه تو بهشت چه خبره؟ حالا چیه مثلا تو این گرما چادر میزنی؟ و …

اما انگار یه نیروی خاصی گرفته بودم که نمیذاشت و نمیذاره این چادر از سرم بیفته و واقعا فهمیدم که چادر فقط یه تیکه پارچه نیست بلکه برای من اولین قدم بود برای نزدیک شدن به خداوند و امام زمان(عج)
بخاطر همین هروقت کسی مسخرم میکنه تو دلم میگم مهم رضایت خداوند و امام زمانه…نه مردم…

#پایان

 

___________________________________

به ما بپیوندید:

کانال رسمی پایگاه اینترنتی چادری ها در تلگرام

Http://telegram.me/chadoriha_ir

دسته :  خاطرات چادر, دل نوشته های چادر, فراخوان چی شد چادری شدم

دیدگاه ها