چادری ها

منو

کشف حجاب داخل تاکسی!!

دستمو بلند کردم و گفتم: «مستقیم»

ماشین وایساد و راننده سرشو تکون داد.

سوار شدم.

یه کم جلوتر دوتا مرد سوار شدن و یه خانوم هم جلو نشست.

من که پشت راننده بودم نگاهم از پنجره به مغازه ها بود و کلاً توجهی نداشتم تا اینکه یه بار که سرمو برگردوندم دیدم خانومه روسریشو انداخته و داره موهاشو مرتب میکنه.

سرمو انداختم پایین. خیلی ناراحت شدم. اصلا بهم ریختم. زیر زیرکی یه نگاهی کردم به اون دوتا مردی که کنارم نشسته بودن ببینم اونا چیکار میکنن؛ دیدم ناراحت که نیستن بماند، زووووول زدن به خانومه !!

دیگه آتیش گرفتم. از بی مبالاتی اون زن و بی غیرتی این دوتا عوضیِ مردنما…

صدامو انداختم تو گلو و کمی بلند گفتم: خانوم ببخشید میشه پولای داخل کیفتون رو هم به ما نشون بدید؟

با یه حالت بچگانه و تمسخر آمیزی گفت: بـله؟

جواب دادم: گفتم میشه پولایی که همراهتونه رو هم به ما نشون بدید، ببینیم چقدره؟ چجوره؟ کهنه است؟ نُوئه؟

– چرا هزیون میگی بچه؟ من چرا باید پولامو به تو نشون بدم؟!

(باز یه نگاهی کردم به مردا…ایندفعه مثل بادمجون به روبرو خیره شده بودن. انگار که اصلا تو تاکسی هیچکس نیست)

گفتم: پس چرا موهاتونو به ما نشون میدید؟ یعنی یه مشت اسکناس از زیباییهاتون با ارزش تره؟!

– فضولیش به تو نیومده.

– عیبی نداره، من به دل نمیگیرم ولی روی حرفم فکر کنید… شما خیلی با ارزشتر از پولاتون هستید.

دیگه با من حرفی نزد، سرشو برگردوند و به مرتب کردن موهاش ادامه داد. زیر لب هم یه چیزایی میگفت که شاید فحش و بدوبیراه به من و جمهوری اسلامی و… بود  D:

چند دقیقه ای گذشت و اون برای اینکه حرص منو دربیاره به کارش ادامه داد؛ من هم هیچی نگفتم اما مطمئن بودم که قافیه رو باخته. بدجور هم باخته!

دیگه رسیده بودم. باید پیاده میشدم. اون دوتا هم همینطور.

پولو دادم و پیاده شدم.

وارد پیاده رو که شدم یکی از اون دوتا مرد (که هنوزم یه چشمش به تاکسی بود) چیزی به بغل دستیش گفت و با هم خندیدن. خعلی دوست داشتم بدونم به چی خندیدن…

چشمم افتاد به دست فروشی که باتری میفروخت. نشستم یه جفت باتری برداشتم، پولشو دادم و اومدم بلند شم یهو نگاهم افتاد به تاکسیه.

دیدم راننده داره با یه مسافر حرف میزنه و خانومه هم روسریشو کشیده روی سرش و داره به من نگاه میکنه. تا فهمید دیدمش سرشو برگردوند و دوباره روسریشو کشید عقب.

ناخواسته خنده ام گرفت. احساس کردم فهمیدم اون دو نفر به چی میخندیدن، ولی نمیدونم اگه این صحنه رو میدیدن دیگه چیکار میکردن!!

فوراً رومو برگردوندم و به راهم ادامه دادم و تو دلم گفتم: “خدایا؛ اون ارزش خودشو نمیدونه، اما تو که میدونی! پس به بزرگواری خودت ببخشش و ارزششو به خودش بشناسون.”

 

_______________________

کانال رسمی ما را در تلگرام دنبال کنید:

https://telegram.me/chadoriha_ir

دسته :  قاب تصویر

دیدگاه ها

  • ارسال شده در ۱۳۹۴-۱۲-۲۶ ۱۳:۱۸

    منتظر

    عالی بود
  • ارسال شده در ۱۳۹۵-۰۲-۰۳ ۱۸:۲۸

    رهگذر

    سلام یک سوال دارم؟ این اتفاق برای خودتون افتاده و دارین نقل می کنین یا اینکه ماجرای یکی دیگست؟ یا مثلا از سایت دیگه ای کپیش کردین؟!
    • ارسال شده در ۱۳۹۵-۰۲-۰۵ ۱۱:۰۹

      یک مسلمان

      سلام برای خود بنده اتفاق افتاده
    • ارسال شده در ۱۳۹۵-۱۱-۰۳ ۱۱:۴۱

      یک مسلمان

      با عرض سلام این داستان برای خود بنده اتفاق افتاده و از جای دیگه ای نقل نشده