چادری ها

منو

صف مردها…!!

سلام✋

واقعیتش کمی برام سخته که از کجا شروع کنم…

تا اونجا که یادمه؛
قبلاً وقتى می‌خواستم از خیابون رد بشم ماشین‌ها به صف مى‌ایستادن و برام بوق مى‌زدن…!

تو مسیر کلاس تا خونه هم پر می‌شد ازمردهایى که صف بسته بودن و اصرار به دوستى با من داشتن!
اما من با اینکه حجابم خیلى بد بود، از هیچ کدوم اینها لذت نمى‌بردم، بلکه عصبانى هم مى‌شدم ? ولی باز هم براى دفعه بعد، به تیپ زدنم فکر مى‌کردم.
نه براى اینکه دیگران رو جذب کنم؛ نه…
فقط براى اینکه از تماشاى خودم جلوى آینه لذت ببرم!

وقتى سال سوم دبیرستان بودم با راننده سرویس مدرسمون خیلى درد و دل مى‌کردم..چون شدیداً دچار تشویش بودم و حالم خوب نبودم.
ایشون هم یه مرد خیلى مذهبى بودن و با اینکه اصلاً به من نگاه نمى‌کردن ولی من رو خیلى خوب درک مى‌کردن…

راستش برام خیلى جالب بود.? چنین مردى تا حالا ندیده بودم که اصلاً نگاه نکنه.
ایشون خیلى با من صحبت مى‌کرد که بیردن از خونه اینقد موهامو درست نکنم و جوراب بلند بپوشم…اما من مسخره مى کردم…

ایشون هر هفته به مجلس روضه امام حسین مى‌رفتن و من مسخرشون مى‌کردم که این روضه‌ها ینی چی؟! اشک مردم رو مى‌خوان به‌زور دربیارن…
ایشون هم هرروز مى‌گفتن باید “زیارت عاشورا” بخونى و چون من گوش نمى‌کردم، ایشون تو سرویس برام مى‌خوندن و منم باهاشون تکرار مى‌کردم و البته باز هم کلى مى‌خندیدم به کارشون…تـــا اینکه دیدم وقتى زیارت عاشورا مى‌خونم خیلى بهم خوش مى‌گذره…
بعد از یه مدت تصمیم گرفتم خودم هر روز بخونم.

یک سال از زیارت عاشورا خوندنِ من گذشت و ناخوداگاه هروقت اسم امام حسین میومد بغض مى کردم و عجیب‌تر اینکه دوست داشتم توى مجلس روضه شرکت کنم!!
دیگه طورى شده بود که روسریم رو مى‌دادم جلو و کم‌کم نماز خوندن رو شروع کردم و دیگه به پسرهاى فامیل دست نمى‌دادم…

تـــا اینکه بحث ثبت نام مدرسه شد و چون ما خیلى دیر براى ثبت نام اقدام کرده بودیم؛ بابا گفتن تو که معدلت بیسته، چادر هم سرت کن که مدیر مدرسه راضى بشه ثبت‌نامتو تایید کنه.
اتفاقاً همین هم شد و مدیر خیلى از اینکه من چادر سرم بود خوششون اومد و من رو ثبت نام کردن…

اما اتفاق مهنى که براى من افتاده بود این بود که من #از_چادر_خوشم_اومده_بود.
به نظرم بامزه بود و نسبت بهش حس خیلى خوبى داشتم و دیگه از اون به بعد چادرى شدم
اما واقعاً کسى تشویقم نکرد و هیچ کس نگفت آفرین که چادرى شدى فقط هیچ کس باور نمى‌کرد که دختری که یه روز مردا برای دوستیش سر راهش به خط می‌شدن یه روز خودش رو پشت چادر پنهان کنه…

#پایان

*ارسالی از کاربران*

 

____________________________

با ما همراه باشید در کانال اختصاصی پایگاه اینترنتی چادری ها
http://telegram.me/Chadoriha_ir

دسته :  خاطرات چادر, فراخوان چی شد چادری شدم

دیدگاه ها