چادری ها

منو

خاطرات چادر

تو راه خونه نگاهم به زمین بود. ? یه لحظه سرمو بلند کردم جلو پامو ببینم که چشمم افتاد به…
سلام✋ واقعیتش کمی برام سخته که از کجا شروع کنم… تا اونجا که یادمه؛ قبلاً وقتى می‌خواستم از خیابون رد…
سلام من “نازنین‌ زهرا” هستم … میخوام داستان چادری شدنم رو تعریف کنم؛ حدود ۶ماه پیش بود. یه روز حس…
من: ها؟ چیه؟ چرا اینجوری نگام میکنی؟! ساناز: دختر، تو مطمئی حالت خوبه؟! من: مگه چی گفتم؟! ساناز: آخه اولین…
یه همسایه ای داشتیم ماهواره داشتن. زنش زیاد میومد خونه ما. یه مدت مدام زیر گوشم میخوند: بیا عضو کمپین…
با اینکه زن مسنی بود ولی خیلی فعال و بانشاط بود. تعریف میکرد: خیلی دلم میخواست برای پذیرایی از زائرای…
دو سال پیش داشتم با دخترم قدم میزدم که رسیدیم به مکتب الزهرا (یه موسسه ای هست تو شهرمون ویژه…
یه بار به یه خانومی که چادری نبود یه عکس نشون دادم عکسِ یه دختر بدحجاب که داشت جمله نوشته…
من از بچگی چادر می پوشیدم اما فقط تو شهر خودمون . این خاطره برمیگرده به ۸ سال پیش… رفته…
این ماجرا برمیگرده به سه سال پیش… من هر روز با لباس مدرسه و کاملا معمولی می رفتم مدرسه ولی…
دخترخالم تو مدرسشون قرعه کشی مکه بوده ولی اسمش درنمیاد. اونم بعد از قرعه کشی، میشینه به گریه و زاری…
تا هفت سال پیش به شدت از چادر بدم می آمد . یعنی چی که یک پارچه سیاه رو می…
همیشه حتی قبل از چادری شدنم به خاطر اینکه چادر در خانواده ما یک ارزش حساب میشد به چادر علاقه…
بسم الله چند روز پیش در اواخر خرداد ماه امسال، نویسنده بزرگوارِ پست پربیننده «من دوجنسه هستم» برای مدیریت سایت…
پرسیدم: امام زمان (عج) رو دوست داری؟ گفت:این چه سوالیه؟! خب معلومه که دوسش دارم! پرسیدم: امام زمان حجاب رو…
    دیروز وقتی داشتم آرشیو عکسهایم را مرور می­کردم چشمم به این عکس افتاد. در دلم گفتم: این دختر…
    یکبار فاطمه به من گفت باور نکردم اما حالا ایمان دارم ایمان دارم که فرق می کند ،…
متن زیر توسط بانو زهرا(ماریا) یغمائیان برای ما ارسال شده است. سلام!! من امروز زهرا یغماییان هستم.دیروز کی بودم؟ دیروز…
من در آمریکا چشم به جهان گشودم و در بدترین شرایط اجتماعی، در میان مفاسد جامعه آمریکا بزرگ شدم. قبل…
خانم سیده آسیه آندرابی از کشور کشمیر میگوید: سال ۱۳۶۰ نقطه عطفی در زندگی من بود، در آن سال من…
عید نوروز سال ۱۳۰۶ ش بود، زائران بسیاری در حرم حضرت معصومه (علیها السلام) حضور داشتند خانواده رضاخان پهلوی بدون…
در سوز زمستان و عطش تابستان، و حسرتی در دل برای پارچه ای سیاه به نام چادر مشکی. چون در…
  ده ساله بودم. می خواستیم با خانواده برویم حرم امام خمینی (ره). مامان و دو خواهر بزرگتر طبق معمول…
همیشه از بهار متنفر بودم برای همین حساسیتهام امسال که اوضاعم بد تره و تا به امروز گرفتار همین مشکلم…
روز راهپیمایی با دیدن یه چادری که فقط اسم چادر رو یدک می کشید، همسرم جمله قشنگی گفت: “چادر تن…
بنام خدا مسجدی در هویزه هست که در راه اردوی راهیان نوراونجا توقف کردیم تا هم نماز ظهر بخونیم هم…
خودمو جمع وجور کردم و چادرم رو سفت به خودم پیچیدم.نمی دونستم چشم ورم کرده ام رو قایم کنم یا…
می نویسم برای آنان که میفهمند… جلوی آینه قد علم کرده بود معلوم نبود چه میکرد، جلو تر رفتم چیزی…
سر در گم بودم….هنوز نتوانسته یا نخواسته بودم ک تکلیف پوششم را برای همیشه روشن کنم… آخر اردوی جنوب…مسئول اتوبوس…
هر دو روی نیمکت ایستگاه اتوبوس نشسته­ اند. تقریباً هم سن و سال­ اند؛ هر دو جوان و گویا هر…
خیلی خوشکل نبود اما…اما چون از یک فامیل نجیب وسرشناس بود خواستگاران  زیادی داشت تقریبا از همهکسانی که به نحوی…
  درخیابان که راه می رفتم راحت قدم هایم را بر می داشتم رفیقم که با من بود، دوست داشت…
  در مقطع دبیرستان که بودم یکی از همکلاسی هام اسمش هما بود. چهره ی زیبایی داشت ولی ظاهرش نامناسب…