وقتی واسه اولین بار خاطرات شهدا و زنگینامه شون رو خوندم اونم اتفاقی، خیلی دگرگون شدم و دلیلش رو نمیدونستم!

ماجرا از اونجا شروع شد که من به خاطر سوالی که همکلاسیام از یکی از دوستانم در مورد اردوی راهیان نور پرسیدن، کنجکاو شدم و او از شهید همت برایم گفت و باعث شد کتاب فرماندهان شهید همت رو بخونم.

دقیقا یک هفته بعد از این اتفاق شنیدم که کاروان راهیان نور اعزامی دارن به مناطق! خیلی دیر فهمیدم و به هر دری زدم که بتونم برم، اما نشد. از بس اشک ریختم و زاری کردم، دلشون به حالم سوخت و منو با خودشون دقیقا روز حرکت و پای اتوبوس بردن. نمی دونم چرا اینقدر مشتاق بودم با اینکه فقط به اندازه ی همان یک روز در مورد شهدا اطلاعاتی به دست آورده بودم و در حقیقت چیز زیادی نمی دانستم برای همین اونجا که بودم زیاد درکی از محیط اطراف نداشتم!

توی راه برگشت آخرین منطقه ای که رفتیم دهلاویه بود، اونجا به یه جمله برخوردم که داغونم کرد.

نوشته بودند: چطور میتوان برگشت و آدم نشد.

درست نوشته بودند، نمی شد...

در طول این سفر چادر سرم بود و در تمام اون مدت من آرام آرام طعم شیرین محجبه بودن را چشیدم، از همون جا و با دیدن همان جمله تصمیم گرفتم حجابم رو رعایت کنم به حرمت شهدا

تو همون سفر اول محجبه شدم گاهی هم چادر سرم می کردم. اطرافیانم خیلی متعجب شدن چون حتی احتمال اینو نمیدادن که محجبه بشم چه برسه به اینکه گاهی چادر هم سرم کنم. البته اکثرشون منو تشویق میکردن گرچه بعضا پیش میومد که کسی بخواد منو از راهم منصرف کنه یا تضعیف روحیه کنه! البته چند ماه اول همه فکر میکردن که بخاطر جوی که در مناطق هست و چون تحت تاثیر قرار گرفتم، مدتی این مدلی ام! ولی بعدها با ثباتم بهشون ثابت شد تصمیمم در مورد حجاب قطعیه. تا اینکه سفر دوم قسمتم شد.

وقتی برای دومین بار رفتم مناطق عملیاتی، با شهدا تجدید عهد کردم که برای همیشه چادری باشم و خدا رو شکر تو این سه سال بر سر عهدم باقی مونده ام و هر روز مصمم تر میشم که چادرمو حفظ کنم و هر روز بیشتر درک میکنم مسئولیت چادر سر کردن رو

من اولش به حرمت شهدا چادر به سر کردم تا اینکه به برکتش درکش کردم و فاطمی شدم. امیدوارم به عنایت خداوند هر روز باطن خودم رو هم بیشتر به خصوصیات حضرت زهرا نزدیک تر کنم.